تبليغاتX
رهگذر

رهگذر

بشنو از نی چون حکایت می کند , از جدایی ها شکایت می کند

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟


نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم


چه خواهد ساخت ؟


ولی بسیار مشتاقم ،


که از خاک گلویم سوتکی سازد.


گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش


و او یکریز و پی در پی ،


دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد ،


و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .


بدین سان بشکند در من ،


سکوت مرگ بارم را

 

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 11:53  توسط سید ضیاالدین  | 

 داستان ما و خدا

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.

بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.

خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.

بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.

خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان

بنده: خدايا سه رکعت زياد است

خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟

خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله

بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!

خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله

بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم

خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم

بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد

خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد

خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!

خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد

ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟

خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...



 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 23:50  توسط سید ضیاالدین  |